۲۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

بی مخاطبانه :)

لطفا به ذهنم هم نیا تا بعد افطار
گیسوی خوشبوی تو جزء مبطلات است


" افسون صوفیا
"





+لازمه تکرار کنم که بدون مخاطبه؟! :)


خیلی وقته نگفتم که :


باشد که رستگار شویم :)

  • ۱۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • حوا بانو
    • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

    من به شدت دلم دریا می خواد, هق هق هق

    من دلم دریا می خواد :(

    دلم میخواد برم کنار دریا بشینم و با دریا حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم.

     دلم میخواد کینه هامو بریزم تو آب دریا و خالی شم از این همه پر بودن. سبک شم! آروم شم!

    دلم میخواد شبونه تو ساحل قدم بزنم و گوش کنم به صدای عشق بازی امواج و ساحل وغرق شم تو دلبری های ماه.



    دلم میخواد موج های دریا کفشامو خیس کنن و من بی خیال لبخند بزنم و خداروشکر کنم به خاطر این همه قشنگی. من دلم دریا میخواد, هق هق هق



    دلم برای طبیعت بکر چالوس کلی تنگ شده :(



    بعضی وقتا با خودم می گم «خوش به حال اون دوستانی که تو شمال زندگی می کنن, کاش خونه ی ما هم شمال بود.»

    ولی یه کم که جدی فکر می کنم و یادِ هوای شرجیِ شمال می اُفتم به این نتیجه می رسم که من اصن نمیتونم تو اون هوا دووم بیارم. :)

    واقعا خودِ شمالیا اذیت نمیشن؟! به شدت دمشون گرم. :)

    الآن شدیدا به این فکر می کنم که تو اون هوای شرجی چه جوری روزه می گیرن؟؟  :O-

    من تو هوای شرجی به شدت سخت نفس می کشم! به شدت سخت... اصن نمیتونم هوای شرجی رو تحمل کنم  :)

    +کلی برنامه ی بیرون رفتن و مسافرت چیدم واسه بعد کنکور :)

    ++عکسا هم که کاملا مشخصه خودم گرفتم :)

    تو این عکس آخریه آبیِ آسمون و دریا با هم قاطی شدن. دوس دارم این قاطی شدنشونو که مرزی رو نمیشه بینشون مشخص کرد :)

    +++اصلِ حالم خوشه. اصلِ حالتون خوش. ؛)



    دلم کلی برای بارون تنگ شده. چرا بارون نمیباره؟؟؟ :(


  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • حوا بانو
    • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶

    فقط خودش را بخواهید! فقط خودش را...

    اَللّـهُمَّ اَرِنیِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ ، وَ الْغُرَّةَ الْحَمیدَةَ
      
    خدایا بنمایان به من آن جمال ارجمند و آن پیشانى نورانى پسندیده را

    وَ اکْحُلْ ناظِری بِنَظْرَة منِّی اِلَیْهِ

    و سرمه وصال دیدارش را به یک نگاه به دیده ام بکش

    وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ ، وَ اَوْسِعْ مَنْهَجَهُ وَ اسْلُکْ بی مَحَجَّتَهُ

    و شتاب کن در ظهورش و آسان گردان خروجش را و وسیع گردان راهش را و مرا به راه او درآور



    اَللّـهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الاُْمَّةِ بِحُضُورِهِ ، وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ

    ای خدا غم و اندوه دوری آن بزرگوار را به ظهورش از قلوب این امت برطرف گردان و برای آرامش دل های ما به ظهورش تعجیل فرما

    انهم یرونه بعیدا  و نریه قریبا برحمتک یا الرحمن الراحمین

    اینان ظهورش را دور پندارند ولى ما که نزدیک مى بینیم به مهرت اى مهربانترین مهربانان

    العجل العجل  یا مولای یا صاحب الزمان

    شتاب کن شتاب کن ای مولای من ای صاحب زمان


      آمین یا رب العالمین  

  • ۹ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • حوا بانو
    • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

    این جمعه هم گذشت...

    سکوت جمــعه پر از طعم تلخ تنــهایی

    دلـم گرفته از این جمعه ها, نمی آیی؟



    تمـــام هفته گنـاه و غروب جمعه دعــــا!

    کمی خجالت از این انتظار هم خوب است...




    هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم...




    اللهم عجل لولیک الفرج





  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • حوا بانو
    • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶

    خلصنا من النّار یا رب...


    این خبر را برسانید به عشاق نجف

    بوی سجاده ی خونینِ کسی می آید



    امشب حـلالـم کن به آن فرق دریـده

    بر آن که بی زهرا خوشی دیگر ندیده


    موسی علیمرادی


    اللهم عجل لولیک الفرج بحق بانو زینب (س)



    +اگه لایق باشم, دعاگوتون هستم. لطفا شما هم منو دعا کنید. ممنونم.

    ++ان شاءالله هممون عاقبت به خیر بشیم.

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • حوا بانو
    • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶

    ای فریادرس...

    خدای من!

     این روزها حواست بیشتر به من باشد. می گویند بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است, حواست باشد من شکست نخورم و حقیر نشوم.

    خالقم!

    این روزهایم سرشار از آشفتگی شده است. برایم امن یجیب بخوان تا آرام شود این مضطرب دلم...

    جانِ دلِ حوا!

    من را لحظه ای به حالِ خودم رها نکن که این دیوانه با من دشمنی دارد.



    سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب...




    + خدایا بغلم کن.


    ++من هنوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم:«بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهربانم.»



    التــــماس دعــــا

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • حوا بانو
    • چهارشنبه ۲۴ خرداد ۹۶

    نیمه شب باز هوای حرمش زد به سرم...

    آقاجانم!

    نگذار آرزو بر دل بمانم, دعوتم کن!



  • ۹ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • حوا بانو
    • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶

    برادرانه :)

    گفته بودم که من دیوونه ی داداشِ بزرگترم هستم؟ :)

    آقای برادر! بودنت کلی حسِ خوب بهم میده :)



    یکی از چیزایی که خیلی حالمو خوب میکنه:

    وقتایی که میبینم پسری دستِ خواهرشو که ابتدایی هستش و حداقل 10 سال با هم اختلاف سنی دارن و گرفته و میبرتش مدرسه. مخصوصا اگه کوله پشتیِ آبجیشو تو دستِ دیگه ش گرفته باشه و با آبجیش مشغول بگو و بخند باشه. واااای از اون لحظه ای که رو دو زانو خم میشه و آبجیشو بغل میکنه و راهیش میکنه و بعد میره! :)


    این عکسِ پایین کلی حال خوب کنه :)


    + اگه خواهری دارید, حتما بهش بگید که دوسش دارید. خجالت نکشید و برادرانه هاتون رو خرجشون کنید! شک نکنید که پشیمون نمی شید! :)



  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • حوا بانو
    • دوشنبه ۲۲ خرداد ۹۶

    من لی غیرک؟


    بی ربط نوشت:  گفته بودم که ته تغاری بودن اصلا شیرین نیست؟! :(


    بی ربط نوشت تر:                

                             سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت...




  • ۱۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • حوا بانو
    • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

    عقل VS احساس

     «تا حالا عاشق شدی؟»

    پرسیدنِ این سوال از جانبِ دوستم کافی بود تا دوباره در من آشوب برپا شود.

    احساسم دستپاچه شد. رنگ از رخش پرید. از شدت هیجان نفس هایش به شماره افتاده بود و دستانِ همیشه گرمش می لرزید. از چهره ی مضطربش هویدا بود که ذهنش سخت درگیر شده است. شاید به گفتن یا نگفتن فکر می کرد و شاید هم درگیرِ نظم دادن به کلمات برای یک جمله بندیِ درست بود تا از رازمان پرده بردارد. رازی بینِ احساسم, خدا و من. حرکتِ سنگین سیب گلویش, دلشوره اش را بر سرم فریاد می زد. با اطمینان قدمی به جلو برداشت. به نظر می رسید که برای گفتن مصمم شده است. لب هایش برای گفتن تکانی خوردند. اولین آوای صوتیِ نا مفهومی که از گلویش خارج شد با صدایِ باز شدنِ در تلاقی پیدا کرد. سکوت حاکم شد.

    عقلم از اتاقِ مطالعه اش با اعتماد به نفس خارج شد. مانند همیشه مرتب و آراسته بود. آرام و شمرده شمرده و با حوصله گام برمی داشت و شاید خودش نمیدانست که صدای کفش های برندش اضطراب و دلشوره ی احساسم را دوچندان می کند. در کمالِ خونسردی و آرامش کتاب «همه چیز از نظرِ منطق» را که در دست داشت روی میزِ مشکیِ کنارِ پنجره گذاشت. بدون مکث به سمتِ احساسم حرکت کرد و در چند قدمیِ احساسم ایستاد. از بالای عینک فریم سورمه ایِ مارکش به احساسم که سرش را تا حد ممکن پایین انداخته بود و تمامی وجودش از اینهمه نزدیکی می لرزید, نگاهی انداخت. صدای پوزخندش را حتی من از این فاصله شنیدم. نگاهِ سنگینش چند ثانیه ای احساسِ بی سپاه و تنهایم را نشانه گرفت. هنوز هم آن پوزخندِ لعنتی رو لبانِ خوشرنگش نشسته بود و خیال رفتن هم نداشت. مثل همیشه احساسم شکست خورد! یکه و تنها باخت! با تردید قدمی به عقب برداشت. آنقدر سرش را پایین گرفته بود که چهره ی مهربانش قابلِ رویت نبود, اما از دستانش می توانستم متوجه شوم که چه هیاهویی در وجودش برپا شده است. با عقب رفتن احساسم, عقلم با اطمینان قدمی به جلو برداشت و درست مقابلِ احساسم و پشت به او ایستاد. جوری احساسم را پشتِ خودش پنهان کرد که کسی فکر نمی کرد در آن معرکه پایِ احساسی درمیان باشد. به عادت همیشگی اش عینک گران قیمتش را با انگشت اشاره ی دست راستش کمی بالا برد. نگاهی به ساعتِ صفحه سفید سه موتوره اش انداخت و بعد نگاهی به کتابِ روی میز. نگاه کلافه اش فریاد میزد که اصلا از وضعیت به وجود آمده راضی نیست. او دوست نداشت حتی لحظه ای از وقتِ گران بهایش را تلف کند. تمامِ حواسش در پیِ ادامه ی آن کتاب ِ جلد سفیدِ روی میز بود. کتابی که خط به خطش سرشار از منطق بود و بس! سرش را تکان داد تا فکرش آزاد شود. نگاهی به پشتِ سرش انداخت. احساسم همچون یتیمی بی کس می لرزید. هنوز هم سرش را ذره ای بالا نیاورده بود. احساسم عقب گرد کرد و ثانیه ای بعد, صدایِ قدمهای نامتوازنش بلند شد. پشت به عقلم به سمتِ اتاقِ تنهایی اش حرکت کرد. اتاقی که  سه سال و هشت ماه و بیست و یک روز و پنج ساعت است که مرهمِ درد هایش شده است.درست بعد از آن دیدارِ لعنتی که همه چیز را بهم ریخت. لحظه ای قبل از بستنِ درِ اتاقِ سرشار از عشقش, صدای پر سوزِ گریه اش بلند شد. درِ اتاقش را بست و صدایِ کلیدی که در قفل چرخید دنیا را بر سرم آوار کرد.احساسم نا جوانمردانه کم آورده بود.

    عقلم نگاهی دلسوزانه به درِ اتاقِ قفل شده انداخت. حتی از پشتِ شیشه های عینکش هم دلخور بودنش مشخص بود. عقلم از آن چشمانِ قهوه ای رنگِ پسرک که با نگاه و برقِ متفاوتش احساسم را انقدر درگیر کرده بود دلخور بود. به رسمِ عادتش در عصبانیت, دستانش را مشت کرد. انگار داشت تمام کلمات و فریادهایش را در دستهای مشت شده اش مچاله می کرد. دستانِ کبود شده اش از شدتِ فشار, این حقیقت را جار می زدند که عقلم به شدت عصبانی و ناراحت است. چند دقیقه ای در همان حالت ماند و تنها صدایی که آن سکوتِ پر از فریاد را می شکست صدای هق هق های احساسِ تحقیر شده ام بود. عقلم نفسِ عمیقی کشید و بی درنگ به سمتِ میزِ مشکی حرکت کرد و کتابِ جلد سفیدش را, که منطق با خطِ درشتِ نستعلیق روی آن چاپ شده بود, برداشت و قبل از باز کردن درِ اتاقش حکم نهایی را اعلام کرد.

    مغزم در تکاپوی عمل به این حکمِ ناعادلانه, به سرعت نورون های مخصوص را خبر کرد و دستورِ لازم را به زبانم رساند و این من بودم که گفتم:«هنوز عشق رو تجربه نکردم!»


    Tanhatarin Hava




    +اول از همه از آقا میرزا خیـــلی تشکر میکنم که تو درست نوشتنِ این مطلب کمکم کردن.


    ++دوم هم اینکه شدیدا منتظر نظرات و نقداتون هستم.شک نکنید که نظراتتون خیلی واسم با ارزشه و به نوشتنم کمک میکنه.لطفا اگه خوندید, حتما نظرتون رو بگید. ممنونم.


    +++سوم هم اینکه چارچوبِ کلیِ این متن رو تو جلسه ی امتحان ترمِ ادبیات پشتِ برگه ی سوالات نوشتم.یادش بخیر! :)


    *بدون مخاطبه ها!


    اصلِ حالتون خوش. :)


  • ۱۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • حوا بانو
    • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶
    رحمت به مادرم که مرا مجلس تو برد

    این شوق نوکری اثر شیر مــادر است

    ______________________

    لطفی که کرده‌ای تو به من مادرم نکرد

    ای مهربان‌تر از پدر و مادرم حسین(ع)


    التمــــــاس دعـــــــا
    پیوندهای روزانه