۸ مطلب با موضوع «Tanhatarin Havaنوشت...» ثبت شده است

خوشحالی یعنی: یکی از بهترین رفیقات عروس شه :)

اینکه امشب عروسیِ یکی از بهترین و دوس داشتنی ترین رفیق های زندگی ام باشد و همه کائنات ناجوانمردانه دست به دستِ هم بدهند که من نتوانم در این مجلس شرکت کنم, نتیجه اش یک بغضِ پرُ درد است؛ بغضی از جنس دلگیری که حتی نفس کشیدنم را هم سخت می کند و من برای شکاندن آن بغض خفه کننده چاره ای جز ورق زدن خاطراتمان ندارم. عکس ها و فیلم های با هم بودنمان را نگاه می کنم و بی اراده لبخند می زنم. بی توجه به اولین اشکی که با بی رحمی از گوشه ی چشمم سُر میخورد به این خاطره بازی ادامه می دهم. چشمانم را می بندم و سعی می  کنم که آن دخترک دوست داشتنی و دلنشین را در لباس عروس تجسم کنم و زیر لب برای خوشبخت شدن و عاقبت بخیر شدنشان دعا می کنم. عکس ها را نگاه می کنم و با به خاطر آوردنِ عروس شدنش شوقی وصف ناپذیر تمام وجودم را در بر می گیرد. آنقدر خاطرات آن روزهای ناب و گس را به یاد می آورم تا بالاخره آن بغضِ خفه کننده بشکند و من درحالیکه یک لبخند عمیق روی لبانم جا خوش کرده است های های گریه می کنم و خودم هم نمیدانم که به خاطر خوشبخت شدنش خوشحال هستم یا به خاطر ندیدن و دلتنگ بودنش ناراحت و غمگین. خنده و گریه ام چنان در هم می آمیزند که دلم آبستن یک حال غیر قابل وصف می شود و عاقبت من می مانم و یک دنیا دل گرفتگی!




تسنیم عزیزم! باورم نمیشه که عروس شدی.خوشبخت بشی مهربونم, خوشبخت و عاقبت بخیر بشی.

هرچی آرزوی خوبه مال تــــــو ؛)



+میشه برای خوشبخت شدنشون دعا کنید؟ ممنونم.

++ اصلِ حالتون خوش ؛)

* به شدت ممنونم از دوستانی که همچنان به اینجا سر میزنن و یه وقتایی حالمو می پرسن. ممنونم که حواستون بهم هست. ممنونم.


  • ۶
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • حوا بانو
    • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷

    در من مادری داغدار سی و دو فرزندش شده است

    در ذهنِ خسته ام به راه می افتم و با قدم هایی آهسته از کنار کلمات نهفته در فکرم عبور می کنم. کلماتی که برخی از آنها یک دنیا حرف برای گفتن دارند. "آینده", "گذشته", "اشتباه", "درس", "عشق", "سیاست", "سرنوشت", "سوختن", "ترس" ,"کشتی سانچی",توقف می کنم. چند قدم رفته را برمیگردم. "سوختن", "ترس", "کشتی سانچی".همین سه کلمه برای آتش گرفتنِ قلبم کافی ست. آتشِ کشتی به جانم می افتد و من هم بر زمین. در من کسی شبیه مادرانِ فرزند از دست داده ضجه می زند. بر صورتش چنگ می زند, خاک بر سرش می ریزد و در میان هق هق های پر دردش نام فرزندش را تکرار می کند و دلگیر است از دریایی که زورش به آتش نرسید. در من مادری داغدارِ سی و دو فرزندش شده است. سی و دو فرزندِ کشورش... سی و دو؟! زیاد است, خیلی زیاد... در من مادری به یاد سوختن فرزندانش می سوزد و می سوزد و می سوزد.



    لطفا برای شادی روحشون فاتحه ای بخونید.


    ایران تسلیت


  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • حوا بانو
    • يكشنبه ۲۴ دی ۹۶

    عقل VS احساس

     «تا حالا عاشق شدی؟»

    پرسیدنِ این سوال از جانبِ دوستم کافی بود تا دوباره در من آشوب برپا شود.

    احساسم دستپاچه شد. رنگ از رخش پرید. از شدت هیجان نفس هایش به شماره افتاده بود و دستانِ همیشه گرمش می لرزید. از چهره ی مضطربش هویدا بود که ذهنش سخت درگیر شده است. شاید به گفتن یا نگفتن فکر می کرد و شاید هم درگیرِ نظم دادن به کلمات برای یک جمله بندیِ درست بود تا از رازمان پرده بردارد. رازی بینِ احساسم, خدا و من. حرکتِ سنگین سیب گلویش, دلشوره اش را بر سرم فریاد می زد. با اطمینان قدمی به جلو برداشت. به نظر می رسید که برای گفتن مصمم شده است. لب هایش برای گفتن تکانی خوردند. اولین آوای صوتیِ نا مفهومی که از گلویش خارج شد با صدایِ باز شدنِ در تلاقی پیدا کرد. سکوت حاکم شد.

    عقلم از اتاقِ مطالعه اش با اعتماد به نفس خارج شد. مانند همیشه مرتب و آراسته بود. آرام و شمرده شمرده و با حوصله گام برمی داشت و شاید خودش نمیدانست که صدای کفش های برندش اضطراب و دلشوره ی احساسم را دوچندان می کند. در کمالِ خونسردی و آرامش کتاب «همه چیز از نظرِ منطق» را که در دست داشت روی میزِ مشکیِ کنارِ پنجره گذاشت. بدون مکث به سمتِ احساسم حرکت کرد و در چند قدمیِ احساسم ایستاد. از بالای عینک فریم سورمه ایِ مارکش به احساسم که سرش را تا حد ممکن پایین انداخته بود و تمامی وجودش از اینهمه نزدیکی می لرزید, نگاهی انداخت. صدای پوزخندش را حتی من از این فاصله شنیدم. نگاهِ سنگینش چند ثانیه ای احساسِ بی سپاه و تنهایم را نشانه گرفت. هنوز هم آن پوزخندِ لعنتی رو لبانِ خوشرنگش نشسته بود و خیال رفتن هم نداشت. مثل همیشه احساسم شکست خورد! یکه و تنها باخت! با تردید قدمی به عقب برداشت. آنقدر سرش را پایین گرفته بود که چهره ی مهربانش قابلِ رویت نبود, اما از دستانش می توانستم متوجه شوم که چه هیاهویی در وجودش برپا شده است. با عقب رفتن احساسم, عقلم با اطمینان قدمی به جلو برداشت و درست مقابلِ احساسم و پشت به او ایستاد. جوری احساسم را پشتِ خودش پنهان کرد که کسی فکر نمی کرد در آن معرکه پایِ احساسی درمیان باشد. به عادت همیشگی اش عینک گران قیمتش را با انگشت اشاره ی دست راستش کمی بالا برد. نگاهی به ساعتِ صفحه سفید سه موتوره اش انداخت و بعد نگاهی به کتابِ روی میز. نگاه کلافه اش فریاد میزد که اصلا از وضعیت به وجود آمده راضی نیست. او دوست نداشت حتی لحظه ای از وقتِ گران بهایش را تلف کند. تمامِ حواسش در پیِ ادامه ی آن کتاب ِ جلد سفیدِ روی میز بود. کتابی که خط به خطش سرشار از منطق بود و بس! سرش را تکان داد تا فکرش آزاد شود. نگاهی به پشتِ سرش انداخت. احساسم همچون یتیمی بی کس می لرزید. هنوز هم سرش را ذره ای بالا نیاورده بود. احساسم عقب گرد کرد و ثانیه ای بعد, صدایِ قدمهای نامتوازنش بلند شد. پشت به عقلم به سمتِ اتاقِ تنهایی اش حرکت کرد. اتاقی که  سه سال و هشت ماه و بیست و یک روز و پنج ساعت است که مرهمِ درد هایش شده است.درست بعد از آن دیدارِ لعنتی که همه چیز را بهم ریخت. لحظه ای قبل از بستنِ درِ اتاقِ سرشار از عشقش, صدای پر سوزِ گریه اش بلند شد. درِ اتاقش را بست و صدایِ کلیدی که در قفل چرخید دنیا را بر سرم آوار کرد.احساسم نا جوانمردانه کم آورده بود.

    عقلم نگاهی دلسوزانه به درِ اتاقِ قفل شده انداخت. حتی از پشتِ شیشه های عینکش هم دلخور بودنش مشخص بود. عقلم از آن چشمانِ قهوه ای رنگِ پسرک که با نگاه و برقِ متفاوتش احساسم را انقدر درگیر کرده بود دلخور بود. به رسمِ عادتش در عصبانیت, دستانش را مشت کرد. انگار داشت تمام کلمات و فریادهایش را در دستهای مشت شده اش مچاله می کرد. دستانِ کبود شده اش از شدتِ فشار, این حقیقت را جار می زدند که عقلم به شدت عصبانی و ناراحت است. چند دقیقه ای در همان حالت ماند و تنها صدایی که آن سکوتِ پر از فریاد را می شکست صدای هق هق های احساسِ تحقیر شده ام بود. عقلم نفسِ عمیقی کشید و بی درنگ به سمتِ میزِ مشکی حرکت کرد و کتابِ جلد سفیدش را, که منطق با خطِ درشتِ نستعلیق روی آن چاپ شده بود, برداشت و قبل از باز کردن درِ اتاقش حکم نهایی را اعلام کرد.

    مغزم در تکاپوی عمل به این حکمِ ناعادلانه, به سرعت نورون های مخصوص را خبر کرد و دستورِ لازم را به زبانم رساند و این من بودم که گفتم:«هنوز عشق رو تجربه نکردم!»


    Tanhatarin Hava




    +اول از همه از آقا میرزا خیـــلی تشکر میکنم که تو درست نوشتنِ این مطلب کمکم کردن.


    ++دوم هم اینکه شدیدا منتظر نظرات و نقداتون هستم.شک نکنید که نظراتتون خیلی واسم با ارزشه و به نوشتنم کمک میکنه.لطفا اگه خوندید, حتما نظرتون رو بگید. ممنونم.


    +++سوم هم اینکه چارچوبِ کلیِ این متن رو تو جلسه ی امتحان ترمِ ادبیات پشتِ برگه ی سوالات نوشتم.یادش بخیر! :)


    *بدون مخاطبه ها!


    اصلِ حالتون خوش. :)


  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • حوا بانو
    • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶

    بیا جانِ دل...بیا...

    نگاه کن جانانِ من...

    این آسمان منتظرِ من و توست...این باران چشم به راهِ ماست که حالا حالاها خیالِ بند آمدن ندارد...

    بلند شو!زیباترین لباسهایت را بپوش...بارانی ِ سرمه ایت را هم بردار...عطر تلخ و گس مردانه ات را فراموش نکن!!!

    از خانه بیرون بیا ! بدونِ چتر...بدونِ ماشین...

    از من بخواه که با تو هم قدم شوم...

    دستانِ همیشه سردم را با آن دستانِ گرم و مردانه ات بگیر ...به من فرصت بده تا نفس بکشم عطرِ نابت را... تا حس کنم بودنت را...تا سرشار شوم از تو ...

    نگاه کن جانانِ من...

    این آسمان منتظرِ من و توست...تا شانه به شانه قدم بزنیم... خیس شویم و حل شویم در خوشبختی , بدونِ دلهره ی سرما خوردن و سینه پهلو کردن...

    بیا جانِ دل...

    این باران ساعتهاست که منتظرِ توست...

    بیا...

    من و این باران را چشم به راه نگذار...بیا جانِ دل...بیا...

    Tanhatarin Hava



    +الآن شدیدا داره بارون میباره و خیابونا پر از آب شدن :)) من بسی خوشبختم :)

    ++خوشحال میشم اگه بهم بگید که کجایِ متن تو ذوق میزنه تا بعدها ویرایش کنم (فعلا که وقت ویرایش ندارم...کنکور...هق هق هق)   :)

    +++الآن مشغولِ استراحت کردن بودم که اومدم و پست گذاشتم ...متنو قبلا نوشته بودم... :)

    ++++کپی نشه لطفا :)

    +++++بدونِ مخاطبه هااااااا :)

    همیشه عشق باشد همیشه برکت...

  • ۲
  • نظرات [ ۶ ]
    • حوا بانو
    • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

    چند روزیست دلم میلِ زیارت دارد *** باز حس میکنم این قلب حرارت دارد...

    این روزها دلم دوراهی میخواهد...

    یک دوراهی از جنسِ زیارت...

     

    Tanhatarin Hava




    امیدوارم که به زودیِ زود تو این قطعه از بهشت دست بر سینه بگذارید و سلام بدهید به آقا امام حسین(ع) و آقا ابوالفضل العباس(ع) ...ان شاءالله...


    فعلا که اونجا نیستیم متاسفانه...هق هق هق...پس از راهِ دور سلام میدیم ...


    اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ

    اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

    ألسَلاَمُ عَلَیکَ یَا أبوُالفَضل ِ اَلعَبّاس





     

    +عیــــــــــــــداتون مبارک دوستان... :))

    ++براتون بهترینهارو از خدا میخوام...زندگیتون سرشار از لبخندِ خدا...دلتون شاد ؛)

    +++راستی شاعر عنوانِ این پست هم خانومِ طیبه عباسی هستن...



  • ۶
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • حوا بانو
    • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶

    این روزها سرشارم از نبودنت جانانِ من...






    +خوشحال میشم نظرتونو راجع به این نوشته ی کوتاهِ خودم بگید :)

    ++اصلِ حالم خوش نیست...هق هق هق :(

    +++امیدورام اصلِ حالِ شما خوش باشه :)

    ++++و مثه همیشه "باشد که رستگار شویم" :)

  • ۸
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • حوا بانو
    • چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۹۶

    Tanhatarin Hava نوشت (2)



    منم تنهاترین حوا...

    تنهاترین حوایی که حاضر نیست تنهاییِ ناب و پاکش را با هــــر آدمی قسمت کند...

    آی آدم ها...

    دست از سرِ من بردارید...

    بروید و حوایِ خودتان را پیدا کنید...

    من هم به دنبالِ آدمِ خودم خواهم گشت...

    آدمی که قدرِ حوای ِ زندگیش را بداند...

    آدمی که برایِ لبخندِ حوایِ عزیزش آسمان را به زمین بدوزد...

    آدمی که عاشق بودن را با بند بندِ وجودش بلد باشد...

    آدمی که دیوانه ی باران باشد...

    آدمی که هم زمان آدمِ چند حوا نباشد...

    آدمی که آآآآآدم باشد...



    Tanhatarin Hava


    ::) :+ منتظرِ نظر و نقدای سازندتون درباره ی این دلنوشته هستم دوستان


  • ۴
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • حوا بانو
    • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶

    Tanhatarin Havaنوشت 1

    دلم یک ساحل میخواهد....کنارِ دریایی طوفانی...

    دلم یک تو میخواهد...درست کنارِ خودم در همان ساحل...

    دلم شانه ی محکمت را میخواهد...که سرم را رویش بگذارم و با اطمینان چشمانم را ببندم...

    دلم دستت را میخواهد...که آرام آرام لابه لای موهای بلندم حرکت کند و آرامشی ناب را در وجودم تزریق کند....آرامشی که مدتهاست از من فراری است...

    دلم شنیدنِ یک حرف میخواهد....شاید یک معذرت خواهی به خاطرِ تمامِ نبودن هایت...و شاید یک قول برایِ تا ابد کنارم ماندنت...

    ساحل و دریا و شانه و دستت را میتوانم بیخیال شوم اما تو را...نه!نمیتوانم!

    باور کن دلم تو را میخواهد....حتی با تمامِ نامهربانی هایت...

    باورتر کن که دلم تــــو را می خواهد...


    Tanhatarin Hava



    +اولین نوشتمه که تو وبم گذاشتم...امیدورام دوسش داشته باشید!

    ++انتقادپذیرم...(انتقاد پذیرم ولی توهین پذیر نیستما!!!)لطفا نظرتونو بگید تا نقاط ضعفم رو برطرف کنم و بهتر بنویسم :)

    +++بدونِ مخاطبه هااااااااااااا....اشتباه نشه یه وقت!!! :))

    ++++لطفا کپی نشه!سپاسِ فراوان(اصن در حدی هست که بخواید کپی کنید؟!؟!؟!؟منم یه چی گفتما!!!)  :)


  • ۶
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • حوا بانو
    • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶
    مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه می گذرد! عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می کنند و باعث لبخندم می شوند!

    #پابلو نرودا

    :)
    پیوندهای روزانه