کربلا رفتنِ خود را به رخِ ما نکشید...

دور هم نشسته بودن و از خاطرات سفرشون میگفتن. از اتفاقایی که تو راه افتاده بود تا به مقصد برسن. از نجفی که حال و هواش با همه جا فرق داشته و آرامشِ خاصی بهشون داده و پدر بودن مولا علی (ع) قابلِ لمس بوده واسشون. از کربلا هم گفتن. از لحظه ی اول دیدار, از خوندن دو رکعت نماز شکر تو بین الحرمین, از دردودل کردن و سبک شدن, از زیارت های شبونه و تا صبح تو بین الحرمین نشستن گفتن. خوب حرفای همدیگه رو میفهمیدن. همشون رفته بودن و جزو جامونده ها نبودن. دور هم جمع بودن و گفتن و گفتن و گفتن. (امیدوارم بازم قسمتشون شه.)


کربلا رفتنِ خود را به رخِ ما نکشید

ما درست است نرفتیم, ولی دل داریم



این روزا آقا برای من خیلی دعا کن.



سلام می دهم از بام  خانه سمت حرم

ببخش نوکرتان را بضاعتش این است


اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ


یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می کنم

میشه لا به لای دعاهاتون برای آرامش این روزهای منم دعا کنید؟ ممنونم.


زندگیتون سرشار از آرامش ؛)
  • ۱۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • حوا بانو
    • پنجشنبه ۵ بهمن ۹۶

    حواسمون باشه جزو بدتَرین ها و بد تَر تَرین ها نباشیم!




    و همچنان به دعاهای شما شدیدا محتاجم.


    اصل حالتون خوش :)

  • ۲۱ پسندیدم
    • حوا بانو
    • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

    در من مادری داغدار سی و دو فرزندش شده است

    در ذهنِ خسته ام به راه می افتم و با قدم هایی آهسته از کنار کلمات نهفته در فکرم عبور می کنم. کلماتی که برخی از آنها یک دنیا حرف برای گفتن دارند. "آینده", "گذشته", "اشتباه", "درس", "عشق", "سیاست", "سرنوشت", "سوختن", "ترس" ,"کشتی سانچی",توقف می کنم. چند قدم رفته را برمیگردم. "سوختن", "ترس", "کشتی سانچی".همین سه کلمه برای آتش گرفتنِ قلبم کافی ست. آتشِ کشتی به جانم می افتد و من هم بر زمین. در من کسی شبیه مادرانِ فرزند از دست داده ضجه می زند. بر صورتش چنگ می زند, خاک بر سرش می ریزد و در میان هق هق های پر دردش نام فرزندش را تکرار می کند و دلگیر است از دریایی که زورش به آتش نرسید. در من مادری داغدارِ سی و دو فرزندش شده است. سی و دو فرزندِ کشورش... سی و دو؟! زیاد است, خیلی زیاد... در من مادری به یاد سوختن فرزندانش می سوزد و می سوزد و می سوزد.



    لطفا برای شادی روحشون فاتحه ای بخونید.


    ایران تسلیت


  • ۱۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • حوا بانو
    • يكشنبه ۲۴ دی ۹۶

    13 دلیل برای ادامه دادن زندگی :)

    اولین چالشیه که توش شرکت کردم :)

    ممنونم از دعوت مستر Ove


    1. خدا. که هنوز درست بندگی شو نکردم. کاش یاد بگیرم بنده بودن رو, عبد بودن رو.:(

    2. خوندنِ دو رکعت نماز شُکر زیرِ بارون تو بین الحرمین. :)

    3. مامان و بابام :) بودنشون کلی امید میده بهم واسه ادامه دادن زندگی و تلاش کردن. :)

    4. به خاطر رفیقام که گاهی می تونم سنگ صبور باشم براشون و گاهی تر می تونم براشون خواهر بزرگه باشم :) حسِ خوبیه که بودنم برای بعضیا حال خوب کنه :) [تُف تو ریا :)]

    5. به خاطر خودم. خیلی چیزارو به خودم بدهکارم و دوست ندارم که بدهکار باقی بمونم. خیلی کارا مونده که باید انجامشون بدم.

    6. برای دیدن ظهور :) انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا

    7. به خاطر داداش گلم, که خواهری کردن براش واقعا لذت بخشه. لذت بخشه که بابا شده ولی هنوزم گاهی وقتا که دلش می گیره میشینیم یه گوشه کنار هم و اون آروم آروم شروع می کنه به حرف زدن و دردودل کردن و من با جان و دل گوش میکنم و تهش با حرفام بهش قول می دم که همه چی درست میشه. لذت بخشه :) خیلی زیاد :)

    8.به خاطر دو تا خواهرای نازنینم که گاهی فراموش می کنم خواهر کوچیکتره منم و نقش خواهر بزرگترو بازی می کنم و حتی گاهی به نصیحت کردنم می رسم :) و وقتی میبینم ناخوشن انقدر چرت و پرت می گم تا از ته دل بخندن و شاد شن :) و برای خوب بودن اصلِ حالشون هر کاری می کنم [و باز هم تُف تو ریا :)]

    9. به خاطر زندگی کردن.حیفه که زندگی رو دست نخورده بذارم واسه مرگ :) هنوز با آقای آدم زیر بارون قدم نزدم. هنوز نرفتم بانجی جامپینگ :) هنوز نرفتم پاراگلایدر :) هنوز نرفتم کارتینگ :) و هنوز های دیگه :))

    10. به خاطر روزی که صبح با صدای آرومِ اقامه گفتن مستر آدم برای نماز صبح بیدار شم و زیر لب خدارو شکر کنم برای بودنش :)

    11. به خاطر روزی که بشینم و با لذت موهای دخترکم رو خرگوشی ببندم :) و زیر لب زمزمه کنم "خونه ای که توش دختر نباشه جهنمه, جهنم! :)"

    12. به خاطر روزی که نابود شدن آل سعود و اسرائیل و آمریکا رو به چشم ببینم و شادی کنم :) مطمئنم کلی خوشحال میشم :)

    13. به خاطر روزی که با همه رفیقام بریم شمال, لب دریا و بیخیال دنیا و پیچیدگی هاش خوش باشیم و از ته دل بخندیم و بخندیم و بخندیم :)


    ممنونم که خوندید. :)




  • ۱۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • حوا بانو
    • شنبه ۱۶ دی ۹۶

    دلم تب دارد...امّن یجیب بخوان

    خدای من
    ﺑﺮﺍی ﺩﻟﻢ "ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ" ﺑﺨﻮﺍﻥ...
    ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﻣﻀﻄﺮ
    تا آرام گیرد این قلب نا آرام
    خدای من!
    به حضورت
    به نگاهت
    به یاریت نیازمندم.

    «اِلٰهی وَ رَبّی مَنْ لی غَیْرُکَ»



    می شود برای حاجتِ دلم امّن یجیب بخوانید؟ :)

    بدون شک دعاهای شما اثر دارد :)




    اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً


  • ۲۱ پسندیدم
    • حوا بانو
    • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

    سلام مهربان ترین پدر. نمی آیی؟ :(

    عمریست که از حضور او جاماندیم

    در غیبت سرد خویش تنها ماندیم

    او منتظر ماست که ما برگردیم

    ماییم که در غیبت کبری ماندیم


    ساحل چشم من از شوق به دریا زده است

    چشم بسته به سرش،موج تماشا زده است

    جمعه را سرمه کشیدیم ،مگر برگردی

    با همان سیصد و دلتنگ نفر برگردی 

    زندگی نیست ،ممات است تو را کم دارد

    دیدنت ارزش آواره شدن هم دارد

    از دل تنگ من ،آیا خبری هم داری؟

    آشنا،پشت سرت مختصری هم داری؟ 

    منتی بر سر ما هم بگذاری ، بد نیست

    آه ،کم چشم به راهم بگذاری ،بد نیست

    نکند منتظر مردن مایی ،آقا؟

    منتظرهات بمیرند،میایی آقا؟

    به نظر میرسد این فاصله ها کم شدنی ست

    غیر ممکن تر از این خواسته ها هم شدنی ست

    دارد از جاده صدای جرسی می آید

    مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

    منجی ما به خداوند قسم آمدنی ست

    یوسف گم شده، ای اهل حرم! آمدنی ست


    ***صابر خراسانی***




    اللهم عجل لولیک الفرج


  • ۱۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • حوا بانو
    • جمعه ۲۴ آذر ۹۶

    سگ نگهدارها(!)

    این پست چند روز پیش منتشر شد, بنا به دلایلی حذف شد و الآن دوباره منتشر شد :) از دوستانی که واسه این پست نظر داده بودن, بابت حذف شدن نظرشون عذرخواهی می کنم. ببخشید :)


    1.چند وقت پیش با چند نفری سر یه کلاسی نشسته بودیم که یهو یکی از بچه ها که از ظاهرش مشخص بود حالش خوش نیست اعلام کرد که احتمالا مریض شده, یهو یکی از اون طرف گفت که"خواهشا سمت من نیا که من مریض نشم. خودم به جهنم, می ترسم سگم مریض شه(!) تازه سرماخوردگیش خوب شده و واسه خوب شدنش تقریبا پونصد هزار تومن خرجش کردم. بیچاره خیلی اذیت میشه."

    تا چند دقیقه رسما تو شوک بودم و همش به این فکر میکردم که این سگش از خودش مهم تره؟ مگه میشه؟ مگه داریم؟ تا این حد آخه؟؟! پونصد هزار تومن خرج سرما خوردگیِ سگش کرده؟! یعنی چیییییییییییییی؟

    از شوک که دراومدم دیدم که تعریف می کنه که:«چند وقت پیش سگم بغل مامانم بود که یه کار زشتی کرد و مامانم صدام کرد که بیا تو هم با این دختر تربیت کردنت(!)» بعدشم با شوق و ذوق از ته دل خندید. هیچ جوره نمیفهممش! نه خودشو نه مامانشو! اینا چرا هی به خودشون توهین می کنن؟! چرا بهشون برنمیخوره که رسما به خودشون می گن سگ؟! یعنی چی الآن؟! یعنی جدی جدی باور کردن که همشون سگ هستن؟! یه خونواده ی سگی؟! مگه میشه؟! یعنی چی آخه؟یعنی اگه کسی به اینا فحشای سگی بده ناراحت نمیشن؟؟ :)


    2.تقریبا هفت سال پیش رفتیم خونه ی یکی از اقوام (شمال) و بعد از اینکه وارد خونه شدیم متوجه شدیم که پسرشون به تازگی واسه خودش سگ خریده و  هر روز دوتایی سوار موتور میشن و میرن میچرخن و چند باری هم دو تایی رفتن دریا آب بازی کردن و خلاصه بس ناجوانمردانه دوسش داره (!).  اسم سگشو پودِل گذاشته بود. :) شبش میخواستم برم از تو ماشین یه سری از وسایلمو بیارم که دیدم پسر خونواده و سگش دوتایی خلوت کردن, یکم سگش رو نگاه کردم و درحالیکه هنوز نگاهم به سگش بود گفتم :«سگتون زبون شمارو میفهمه؟ ینی منظورم اینه که به حرفتون گوش میده؟». لیوان چاییشو برداشت و یه قلپ خورد و گفت:«پودِل پاشو بیا پیش من. یه دور بچرخ. حالا هم برو تو خونت.» مو به مو کاراشو انجام داد و من با دیدن غرور چشمای پسر خونواده خندم گرفت و گفتم:«ممنونم که عملی بهم نشون دادید.» با غرور خواهش می کنمی گفت و منم با خیال راحت که سگش حرفشو گوش میده پس نمیذاره بیاد منو بخوره :) رفتم سراغ ماشین و همش به این فکر میکردم مگه این افتخار داره آخه؟ سگ افتخار داره؟ فردای اون شب  تو حیاطشون نشسته بودیم که پسر خونواده رفت بیرون و مامان بزرگم برگشت سمت سگشونو و گفت :"وااای کورِل بابا رفت. بابا بیا کورِلم ببر! بابا کورِلو تنها نذار." (جا داره اینجا توضیح بدم که مامان بزرگم نمیتونست پودِلو درست بگه و بهش میگفت کورِل :)) و من درحالیکه از شدت خنده داشتم منفجر می شدم به زور جلوی خندمو گرفته بودم, واسه مامان بزرگم چشم و ابرو اومدم که دیگه نگو شاید ناراحت شن, ولی دیدم همشون دارن میخندن و عین خیالشونم نیست! مگه میشه آخه؟! چرا ناراحت نمیشن اینا؟! مگه الآن بهشون توهین نشده بود؟! یعنی متوجه نشده بودن؟مگه میشه؟


    3. یه بار با یکی از سگ نگهدارها داشتم حرف میزدم, بحث سگش افتاد گفتم:«سگ نجسه! چجوری انقد راحت بغلش میکنید؟» لبخند زد و گفت:«در هفته سه بار میبرمش حمومااااا. تازه شامپوی مخصوص داره, شامپوهاشم خارجی ان و خیلیم گرونن.» متعجب چند ثانیه ای فقط نگاهش کردم گفتم:«نجاست با کثیفی فرق داره ها. مثلا مگه میشه که خیلی عذر میخوام گلاب به روتون مدفوع رو با شامپوی خارجی شست و بعد ادعا کرد که دیگه نجس نیست؟» یکم پوکرفیس نگاهم کرد و رفت. :) فک کنم بهش برخورد :) خب مگه دروغ میگم؟! :) راست میگم دیگه :)






    اصل حالتون شاد ؛)
  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • حوا بانو
    • جمعه ۱۷ آذر ۹۶

    اشهد انّ به نام تو مسلمان هستیم

    قاصدک چرخ زنان از تو خبر آورده

    با خودش شیشه ی عطری ز سفر آورده

    آمده تا دلمان را پر امید کند

    همه را با خبر از آمدن عید کند

    فقط از معجزه ی عشق تـو بر می آید

    شب به پایان نرسیده است سحر می آید

    مکه با آمدنت حرمت بسیار گرفت

    ماه از محضرتان رخصت دیدار گرفت


    در هوایت چه کنم بال کبوتر شده را

    جبرئیل ام چه کنم حال کبوتر شده را

    سال ها پیش تر از آمدنت هم بودی

    علت خلق بنی آدم و عالم بودی

    سر بلندیم بگوییم مسلمان توأییم

    عجمی زاده و پشت سر سلمان توأییم


    می نویسم دل خود را برکاتی بفرست

    می برم نام محمد صلواتی بفرست

    عقل کلی و جهان جزئی از ادراک تـوأند

    شیعیان علی از مابقی خاک توأند

    ما که از جلوه ی توحیدی تو آگاهیم

    در مسیر تقرّب به رسول الهیم

    ما که از روز ازل جزء محبان هستیم

    اشهد انّ به نام تو مسلمان هستیم


    آن زمانی که تو را غیر علی یار نبود

    یوسف حُسن تو را هیچ خریدار نبود

    کار تو داشت نتیجه, به تو ایمان آورد

    باورت داشت خدیجه بـه تو ایمان آورد


    صابر خراسانی


    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

    عیدتون خیلی مبارک دوستان ؛)

    السلام علیک یا رسول الله

    السلام علیک یا جعفر ابن محمد الصادق (ع)




    باشد که رستگار شویم ؛)


    التماس دعا :)

  • ۱۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • حوا بانو
    • سه شنبه ۱۴ آذر ۹۶

    من امشب صبـح را دیـــوانه خواهم کرد...

    عاقل آن است که این موقع شب خوابیده

    منِ دیوانه که خوابم به خیالت طی شد


    شهریار



    نه چندان بی ربط نوشت:

     خدا بازم بهم نگاه کرده و این روزا یه امیدِ کوچولو تو وجودم جوونه زده. :) میشه دعا کنید که اگه به صلاحمه, اونی که میخوام بشه؟ :)


    ...


    لطفا اگه میشه برای دخترکِ این روزای زندگیم دعا کنید. :) خیلی ممنونم ؛)


    اصلِ حالتون شادِ شاد ؛)

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • حوا بانو
    • جمعه ۳ آذر ۹۶

    بزرگترین بلایی که سرمون اومده :(

    -صندوق صدقه رو ندیدی؟

    +رو میزه؛ میخوای چیکار؟

    _پیغمبر (ص) فرمودند: صدقه هفتاد نوع بلا رو دفع می کنه. میخوام این بلا از سرمون دفع بشه!

    +چی؟! بلا؟! چه بلایی؟!

    _نبود امام زمان, بزرگترین بلاییه که سرمون اومده...


    اللهم عجل لولیک الفرج

    (کپی شده از: سایت احرار)



    باشد که رستگار شویم ؛)

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • حوا بانو
    • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶
    رحمت به مادرم که مرا مجلس تو برد

    این شوق نوکری اثر شیر مــادر است

    ______________________

    لطفی که کرده‌ای تو به من مادرم نکرد

    ای مهربان‌تر از پدر و مادرم حسین(ع)


    التمــــــاس دعـــــــا
    پیوندهای روزانه