...مــن خـــــــــــــــدا را دارم...

من هنوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم:«بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهربانم.»

...مــن خـــــــــــــــدا را دارم...

من هنوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم:«بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهربانم.»

...مــن خـــــــــــــــدا را دارم...

دلم یک دوراهی میخواهد؛
یک دوراهی از جنس زیارت.

حوا بانو


آخرین نظرات
  • ۲۶ مهر ۹۶، ۱۶:۴۴ - میم عین
    :(

عقل VS احساس

۱۸ خرداد ۱۳۹۶

 «تا حالا عاشق شدی؟»

پرسیدنِ این سوال از جانبِ دوستم کافی بود تا دوباره در من آشوب برپا شود.

احساسم دستپاچه شد. رنگ از رخش پرید. از شدت هیجان نفس هایش به شماره افتاده بود و دستانِ همیشه گرمش می لرزید. از چهره ی مضطربش هویدا بود که ذهنش سخت درگیر شده است. شاید به گفتن یا نگفتن فکر می کرد و شاید هم درگیرِ نظم دادن به کلمات برای یک جمله بندیِ درست بود تا از رازمان پرده بردارد. رازی بینِ احساسم, خدا و من. حرکتِ سنگین سیب گلویش, دلشوره اش را بر سرم فریاد می زد. با اطمینان قدمی به جلو برداشت. به نظر می رسید که برای گفتن مصمم شده است. لب هایش برای گفتن تکانی خوردند. اولین آوای صوتیِ نا مفهومی که از گلویش خارج شد با صدایِ باز شدنِ در تلاقی پیدا کرد. سکوت حاکم شد.

عقلم از اتاقِ مطالعه اش با اعتماد به نفس خارج شد. مانند همیشه مرتب و آراسته بود. آرام و شمرده شمرده و با حوصله گام برمی داشت و شاید خودش نمیدانست که صدای کفش های برندش اضطراب و دلشوره ی احساسم را دوچندان می کند. در کمالِ خونسردی و آرامش کتاب «همه چیز از نظرِ منطق» را که در دست داشت روی میزِ مشکیِ کنارِ پنجره گذاشت. بدون مکث به سمتِ احساسم حرکت کرد و در چند قدمیِ احساسم ایستاد. از بالای عینک فریم سورمه ایِ مارکش به احساسم که سرش را تا حد ممکن پایین انداخته بود و تمامی وجودش از اینهمه نزدیکی می لرزید, نگاهی انداخت. صدای پوزخندش را حتی من از این فاصله شنیدم. نگاهِ سنگینش چند ثانیه ای احساسِ بی سپاه و تنهایم را نشانه گرفت. هنوز هم آن پوزخندِ لعنتی رو لبانِ خوشرنگش نشسته بود و خیال رفتن هم نداشت. مثل همیشه احساسم شکست خورد! یکه و تنها باخت! با تردید قدمی به عقب برداشت. آنقدر سرش را پایین گرفته بود که چهره ی مهربانش قابلِ رویت نبود, اما از دستانش می توانستم متوجه شوم که چه هیاهویی در وجودش برپا شده است. با عقب رفتن احساسم, عقلم با اطمینان قدمی به جلو برداشت و درست مقابلِ احساسم و پشت به او ایستاد. جوری احساسم را پشتِ خودش پنهان کرد که کسی فکر نمی کرد در آن معرکه پایِ احساسی درمیان باشد. به عادت همیشگی اش عینک گران قیمتش را با انگشت اشاره ی دست راستش کمی بالا برد. نگاهی به ساعتِ صفحه سفید سه موتوره اش انداخت و بعد نگاهی به کتابِ روی میز. نگاه کلافه اش فریاد میزد که اصلا از وضعیت به وجود آمده راضی نیست. او دوست نداشت حتی لحظه ای از وقتِ گران بهایش را تلف کند. تمامِ حواسش در پیِ ادامه ی آن کتاب ِ جلد سفیدِ روی میز بود. کتابی که خط به خطش سرشار از منطق بود و بس! سرش را تکان داد تا فکرش آزاد شود. نگاهی به پشتِ سرش انداخت. احساسم همچون یتیمی بی کس می لرزید. هنوز هم سرش را ذره ای بالا نیاورده بود. احساسم عقب گرد کرد و ثانیه ای بعد, صدایِ قدمهای نامتوازنش بلند شد. پشت به عقلم به سمتِ اتاقِ تنهایی اش حرکت کرد. اتاقی که  سه سال و هشت ماه و بیست و یک روز و پنج ساعت است که مرهمِ درد هایش شده است.درست بعد از آن دیدارِ لعنتی که همه چیز را بهم ریخت. لحظه ای قبل از بستنِ درِ اتاقِ سرشار از عشقش, صدای پر سوزِ گریه اش بلند شد. درِ اتاقش را بست و صدایِ کلیدی که در قفل چرخید دنیا را بر سرم آوار کرد.احساسم نا جوانمردانه کم آورده بود.

عقلم نگاهی دلسوزانه به درِ اتاقِ قفل شده انداخت. حتی از پشتِ شیشه های عینکش هم دلخور بودنش مشخص بود. عقلم از آن چشمانِ قهوه ای رنگِ پسرک که با نگاه و برقِ متفاوتش احساسم را انقدر درگیر کرده بود دلخور بود. به رسمِ عادتش در عصبانیت, دستانش را مشت کرد. انگار داشت تمام کلمات و فریادهایش را در دستهای مشت شده اش مچاله می کرد. دستانِ کبود شده اش از شدتِ فشار, این حقیقت را جار می زدند که عقلم به شدت عصبانی و ناراحت است. چند دقیقه ای در همان حالت ماند و تنها صدایی که آن سکوتِ پر از فریاد را می شکست صدای هق هق های احساسِ تحقیر شده ام بود. عقلم نفسِ عمیقی کشید و بی درنگ به سمتِ میزِ مشکی حرکت کرد و کتابِ جلد سفیدش را, که منطق با خطِ درشتِ نستعلیق روی آن چاپ شده بود, برداشت و قبل از باز کردن درِ اتاقش حکم نهایی را اعلام کرد.

مغزم در تکاپوی عمل به این حکمِ ناعادلانه, به سرعت نورون های مخصوص را خبر کرد و دستورِ لازم را به زبانم رساند و این من بودم که گفتم:«هنوز عشق رو تجربه نکردم!»


Tanhatarin Hava




+اول از همه از آقا میرزا خیـــلی تشکر میکنم که تو درست نوشتنِ این مطلب کمکم کردن.


++دوم هم اینکه شدیدا منتظر نظرات و نقداتون هستم.شک نکنید که نظراتتون خیلی واسم با ارزشه و به نوشتنم کمک میکنه.لطفا اگه خوندید, حتما نظرتون رو بگید. ممنونم.


+++سوم هم اینکه چارچوبِ کلیِ این متن رو تو جلسه ی امتحان ترمِ ادبیات پشتِ برگه ی سوالات نوشتم.یادش بخیر! :)


*بدون مخاطبه ها!


اصلِ حالتون خوش. :)


  • حوا بانو

نظرات  (۱۵)

وای وای وای چقدررررررر عالی بود!! چقدرررررر عالی بود! اصن نمیتونم بگم چقدر!
پاسخ:
ممنونم.لطف داری. یقینا عالی خوندی. :)

به وبم خوش اومدی. :)
ایده ی نوشته خیلی ناب و خاص بود، واقعا خوشم اومد

اما دو نکته به ذهنم میاد که شاید بهتون کمک کنه:

1- کاربر باید فارغ از دغدغه های الکی مثل فونتِ بدِ نوشته یا ریز بودن نوشته! بشینه متن رو بخونه و ازش لذت ببره
خودم اولش نمیخواستم متن رو بخونم ولی چون اسم آقا میرزا آخرش اومده بود گفتم بخونم ببینم چیه! متن رو کپی کردم تو word و فونتش رو درست کردم و خوندم :/

2- ساختار پاراگراف آخر اصلا با ساختار کلی متن هماهنگ نیست (از نظر من البته)!! شاید با یه پایان بهتر میتونست خیلی تاثیرگذار تر باشه

* اینکه من نکات نسبتا منفی رو یاد آوری کردم به این معنی نیست که متنتون خالی از نکته ی مثبت بود! بلکه فضای کامنت جای مناسبی برای یک نقد درست و حسابی نیست! سعی کردم خیلی خلاصه به بهتر شدنتون کمک کنم ^_^
پاسخ:
ممنونم که خوندید و ممنونم از نکاتی که گفتید. فونت رو تغییر دادم.
پاراگراف آخر هم بعد از کنکور بهترش می کنم. :)

*لطف دارید. ممنونم. ^_^

خوش اومدید و ممنونم از حضور و نظرتون.
اوفففف چقد طولانی بود

پاسخ:
 نخوندید؟ :)
  • مهــ ـــسا
  • خیلی خوب بود.کاملا میشه تصورش کرد.:)
    پاسخ:
    ممنونم مهسا جان.خوب خوندی. :) خوشحالم که تونستم تصویر سازی ای که تو ذهنم بود رو جوری بگم که تو هم بتونی تصورش کنی. :)
    قشنگ نوشتی :) ولی به نظرم موضوع نوشتت می تونست جذاب تر باشه :)
    با این حال دوسش داشتم :)
    پاسخ:
    ممنونم از نظرت نیلی جان. یقینا قشنگ خوندی. :) نوشته های عدی سعی می کنم موضوعِ جذاب تری رو انتخاب کنم. :)

    خوشحالم که دوسش داشتی.ممنونم که خوندی.
  • علیـ ــر ضــا
  • 🙂
    پاسخ:
    :)
    خیلی زیباست.
    فقط منطق گناه داره این کارو باش نکنید مگه نمیشه با منطق عاشق شد؟ اصلا میشه عاشق منطق هم شد.
    پاسخ:
    ممنونم. زیبا خوندید.

    درست می گید شما. ولی خب بعضی از عشقای این روزا منطقی نیست. مثلا همین عشق در یک نگاه که تو این پست ازش حرف زدم, پشتش منطقی وجود نداره. :)

    ممنونم که خوندید و نظر دادید.
  • خانومِ حدیث :)
  • خیلـــــی خوب بود  *_*
    پاسخ:
    ممنونم که خوندی حدیث جونم. :*

    یقینا خوب خوندی عزیز *_*
    بسی عالی بانو :)
    ینی میگی مخاطب نداره آدم مبهم میشه :)
    و میشه گفت کههه عشق همش کشکه ههههه:)


    پاسخ:
    بسی عالی خوندی :)

    چرا مبهم؟! :) مخاطب نداره دیگه! :)

    عشق کشک نیست! بعضی عشقا کشکن! هر عشقی عشق نیست!
    Khili khob bod. Basi keif kardam khahariiim.😍😍😍fada zoghe 😪😘😘😘😘😝😝😝😝nvshtanet. ❤❤Fada zehene zibat. Fada hame chit. Vojodt
    😘😘😘😘💙💙💙💜💜💜💜❤❤❤
    پاسخ:
    یقینا خوب خوندی نسترنم. 😍

    شرمندم کردی بانو. قربونِ تو و مهربونیات. 💜❤

    ممنونم که هستی نسترنم. 😍

    +دلتنگتم نسترن بانویِ تنهاترین حوا :(
    Ta 27tir kari az dstam bar nemiad. 😒😒😒😒😒27dige 😂😂😂😊😊😊
    پاسخ:
    27 تیر مگه اتفاقی افتاده؟ یا قراره اتفاقی بیفته؟! 😂😊

    (به افق نگریسته و سوت بلبلی می زند) 😂😊
    Na malome nayoftaadeeh. Albate vase shoma nayoftade 😞😞😞😞😞
    پاسخ:
    الآن یه چیزایی یادم اومد! :)

    27 تیر یه روزِ دوس داشتنیه واسه من. شک نکن!
    Areeeeeeeeeee. Bekhatete hamin hamishe yadet mimoneeeeh??? 
    Khoda ro shokr yadet omad ye chizaeiiii 😒😒😞😞😞😞
    پاسخ:
    آررررررره! :)

    خدارو شکر! وگرنه زنده نمی موندم. :)
  • الیــــ ــــوت
  • سلام

    در درجه اول به دو تا غلط املایی اشاره کنم! یه جا نوشتین «تلقی» که فکر کنم «تلاقی» درست باشه. احتمالا حرف الف نخورده تو کیبورد. یه جا هم به جای «دوست» نوشتین «دوس» که تو همچین متنی جایز نیست!

    شروع خوب بود. جذب کننده بود.

    متن با وجود کمی طولانی بودن خسته کننده نبود که این تو فضای مجازی که حوصله مخاطب سریع سر میره خیلی حسنه.

    دیگه اینکه چیزی که خیلی توجه منو جلب کرد استفاده خیلی زیاد از «احساسم» و «عقلم» بود که تقریبا هر جمله تکرار میشدن و یه جوری بود. جاهایی که میشد رو اگه از ضمیر براشون استفاده میکردین یه نظرم بهتر بود. الان سرچ زدم فکر کنم 17 بار از «احساسم» و 8 بار از «عقلم» استفاده کردین که خیلی زیاده خداییش :)

    پاراگراف دومتون خیلی خیلی طولانی شد. میگن طول هر پاراگراف مثل نگه داشتن نفس ذهن میمونه. تو هر پاراگراف نفسِ ذهنِ خواننده نگه داشته میشه و با هر پاراگراف جدید یه استراحت میکنه و نفس میگیره. پاراگراف دوم رو بشکنین به چند تا بهتره به نظرم.

    موضوع هم جالب بود. ولی همیشه در واقعیت احساس برنده میشه ها :))

    همینا دیگه. من تخصصی ندارم و اینا نظر یه خواننده عادی بود :)

    آهان راستی نیم فاصله و اینا رو هم رعایت نکردین کلا که حالا برای متن اول و اینا بیخیال :)
    پاسخ:
    سلام.

    بله درسته. ممنونم که گفتید. الآن تصحیحش می کنم.

    خدا رو شکر

    خدا رو شکر که واستون خسته کننده نبود. بسی خوشحال شدم چون از همینش می ترسیدم :)

    بله تذکر به جایی بود. حتما در اسرع وقت یه دور دیگه می خونمش و جاهایی که منظورو برسونه از ضمیر استفاده می کنم.

    پاراگراف دوم رو هم دوباره می خونم ببینیم چه کاری براش از دستم بر میاد :)

    ممنونم. با این نظرتون مخالفم! :) همیشه احساس برنده نمیشه! بستگی به آدمش داره. بعضی آدما هستن که همیشه با عقل و منطق پیش می رن که گاهی به شدت آزار دهنده اس. :)

    خیــــــــــــــــــــلی ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید و خیــــــــــــــــلی ممنون ترم که نظراتتون رو واسم نوشتید. خیــــــــــــلی سپاس. خیلی خوشحالم که عمیق خوندید. :)

    :) کلا باید یه دور دیگه بخونمش! اینجوری نمیشه :))) آخه تو دوران کنکور نوشتم و وقت نکردم درست و حسابی واسه ویرایش کردنش وقت بذارم :))

    باز هم ممنونم آقا الیوت :)
  • الیــــ ــــوت
  • سلام حوا خانم
    خوش برگشتین. امیدوارم کنکور رو خوب داده باشین :)
    یه چیزی اینجا گفته بودیما! تایید نشده؟! چی‌جوریاست؟ نکنه نیومده باشه!
    پاسخ:
    سلام آقا الیوت.
    ممنونم. هر چی خدا بخواد :)

    چرا خوندم اون نظرتونو. خیلی هم ممنونم. هنوز همه ی نظرات رو تایید نکردم. الآن تاییدشون می کنم. باز هم ممنونم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">