«تا حالا عاشق شدی؟»

پرسیدنِ این سوال از جانبِ دوستم کافی بود تا دوباره در من آشوب برپا شود.

احساسم دستپاچه شد. رنگ از رخش پرید. از شدت هیجان نفس هایش به شماره افتاده بود و دستانِ همیشه گرمش می لرزید. از چهره ی مضطربش هویدا بود که ذهنش سخت درگیر شده است. شاید به گفتن یا نگفتن فکر می کرد و شاید هم درگیرِ نظم دادن به کلمات برای یک جمله بندیِ درست بود تا از رازمان پرده بردارد. رازی بینِ احساسم, خدا و من. حرکتِ سنگین سیب گلویش, دلشوره اش را بر سرم فریاد می زد. با اطمینان قدمی به جلو برداشت. به نظر می رسید که برای گفتن مصمم شده است. لب هایش برای گفتن تکانی خوردند. اولین آوای صوتیِ نا مفهومی که از گلویش خارج شد با صدایِ باز شدنِ در تلاقی پیدا کرد. سکوت حاکم شد.

عقلم از اتاقِ مطالعه اش با اعتماد به نفس خارج شد. مانند همیشه مرتب و آراسته بود. آرام و شمرده شمرده و با حوصله گام برمی داشت و شاید خودش نمیدانست که صدای کفش های برندش اضطراب و دلشوره ی احساسم را دوچندان می کند. در کمالِ خونسردی و آرامش کتاب «همه چیز از نظرِ منطق» را که در دست داشت روی میزِ مشکیِ کنارِ پنجره گذاشت. بدون مکث به سمتِ احساسم حرکت کرد و در چند قدمیِ احساسم ایستاد. از بالای عینک فریم سورمه ایِ مارکش به احساسم که سرش را تا حد ممکن پایین انداخته بود و تمامی وجودش از اینهمه نزدیکی می لرزید, نگاهی انداخت. صدای پوزخندش را حتی من از این فاصله شنیدم. نگاهِ سنگینش چند ثانیه ای احساسِ بی سپاه و تنهایم را نشانه گرفت. هنوز هم آن پوزخندِ لعنتی رو لبانِ خوشرنگش نشسته بود و خیال رفتن هم نداشت. مثل همیشه احساسم شکست خورد! یکه و تنها باخت! با تردید قدمی به عقب برداشت. آنقدر سرش را پایین گرفته بود که چهره ی مهربانش قابلِ رویت نبود, اما از دستانش می توانستم متوجه شوم که چه هیاهویی در وجودش برپا شده است. با عقب رفتن احساسم, عقلم با اطمینان قدمی به جلو برداشت و درست مقابلِ احساسم و پشت به او ایستاد. جوری احساسم را پشتِ خودش پنهان کرد که کسی فکر نمی کرد در آن معرکه پایِ احساسی درمیان باشد. به عادت همیشگی اش عینک گران قیمتش را با انگشت اشاره ی دست راستش کمی بالا برد. نگاهی به ساعتِ صفحه سفید سه موتوره اش انداخت و بعد نگاهی به کتابِ روی میز. نگاه کلافه اش فریاد میزد که اصلا از وضعیت به وجود آمده راضی نیست. او دوست نداشت حتی لحظه ای از وقتِ گران بهایش را تلف کند. تمامِ حواسش در پیِ ادامه ی آن کتاب ِ جلد سفیدِ روی میز بود. کتابی که خط به خطش سرشار از منطق بود و بس! سرش را تکان داد تا فکرش آزاد شود. نگاهی به پشتِ سرش انداخت. احساسم همچون یتیمی بی کس می لرزید. هنوز هم سرش را ذره ای بالا نیاورده بود. احساسم عقب گرد کرد و ثانیه ای بعد, صدایِ قدمهای نامتوازنش بلند شد. پشت به عقلم به سمتِ اتاقِ تنهایی اش حرکت کرد. اتاقی که  سه سال و هشت ماه و بیست و یک روز و پنج ساعت است که مرهمِ درد هایش شده است.درست بعد از آن دیدارِ لعنتی که همه چیز را بهم ریخت. لحظه ای قبل از بستنِ درِ اتاقِ سرشار از عشقش, صدای پر سوزِ گریه اش بلند شد. درِ اتاقش را بست و صدایِ کلیدی که در قفل چرخید دنیا را بر سرم آوار کرد.احساسم نا جوانمردانه کم آورده بود.

عقلم نگاهی دلسوزانه به درِ اتاقِ قفل شده انداخت. حتی از پشتِ شیشه های عینکش هم دلخور بودنش مشخص بود. عقلم از آن چشمانِ قهوه ای رنگِ پسرک که با نگاه و برقِ متفاوتش احساسم را انقدر درگیر کرده بود دلخور بود. به رسمِ عادتش در عصبانیت, دستانش را مشت کرد. انگار داشت تمام کلمات و فریادهایش را در دستهای مشت شده اش مچاله می کرد. دستانِ کبود شده اش از شدتِ فشار, این حقیقت را جار می زدند که عقلم به شدت عصبانی و ناراحت است. چند دقیقه ای در همان حالت ماند و تنها صدایی که آن سکوتِ پر از فریاد را می شکست صدای هق هق های احساسِ تحقیر شده ام بود. عقلم نفسِ عمیقی کشید و بی درنگ به سمتِ میزِ مشکی حرکت کرد و کتابِ جلد سفیدش را, که منطق با خطِ درشتِ نستعلیق روی آن چاپ شده بود, برداشت و قبل از باز کردن درِ اتاقش حکم نهایی را اعلام کرد.

مغزم در تکاپوی عمل به این حکمِ ناعادلانه, به سرعت نورون های مخصوص را خبر کرد و دستورِ لازم را به زبانم رساند و این من بودم که گفتم:«هنوز عشق رو تجربه نکردم!»


Tanhatarin Hava




+اول از همه از آقا میرزا خیـــلی تشکر میکنم که تو درست نوشتنِ این مطلب کمکم کردن.


++دوم هم اینکه شدیدا منتظر نظرات و نقداتون هستم.شک نکنید که نظراتتون خیلی واسم با ارزشه و به نوشتنم کمک میکنه.لطفا اگه خوندید, حتما نظرتون رو بگید. ممنونم.


+++سوم هم اینکه چارچوبِ کلیِ این متن رو تو جلسه ی امتحان ترمِ ادبیات پشتِ برگه ی سوالات نوشتم.یادش بخیر! :)


*بدون مخاطبه ها!


اصلِ حالتون خوش. :)