...مــن خـــــــــــــــدا را دارم...

من هنوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم:«بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهربانم.»

...مــن خـــــــــــــــدا را دارم...

من هنوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم:«بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهربانم.»

...مــن خـــــــــــــــدا را دارم...

می رود
بمب دلم
فاجعه آغاز کند...

:)

_______________________

چه شد که "طُ" با همه ی "تو"های زندگی ام فرق کردی؟ چه شد؟!




خاطره...

۸ خرداد ۱۳۹۶

این اتفاق چهارشنبه ی هفته ی پیش برام افتاد :))


سه شنبه شب که شدیدا خسته شده بودم و برعکسِ همیشه که بعد از 12 میخوابیدم ساعتِ  10:30 اینا رفتم خوابیدم.صبح ساعت 6:30 مامانم اومد منو بیدار کرد "دخترِ مامان پاشو!پاشو آماده شو الآن داداشت میاد دنبالت برسوندت واسه امتحانت....پاشو"

منم که بسی خسته بودم گوشه چشمم رو باز کردم و گفتم"من که امروز امتحان ندارم.امتحانم شنبه س.شنبه امتحان دینی دارم"

مامانم که تعجب کرده بود"مطمئنی؟من فک کردم امروزه"

و رفت تو آشپزخونه پیشِ باباجانم "امروز نیس امتحانش!من فک کردم امروز امتحان داره"

منم رو تخت دراز کشیده بودم و صداشونو میشنیدم و یهو یه حسی بهم گفت نکنه امتحان امروز باشه؟!؟!؟

یهو از رو تخت بلند شدم و رفتم کمدمو باز کردم و برناممو نگاه کردم.چهارشنبه 96/3/3 امتحان معارف اسلامی(هماهنگ(نهایی)) ساعتِ 8 صبح....پریدم گوشیمو برداشتم و یه نگاه به تاریخ کردم..چهارشنبه سومِ خرداد!!!یه نگاه به گوشی انداختم یه نگاه به برنامه...یه نگاه به گوشی...یه نگاه به برنامه...

آروم آروم رفتم سمتِ تختم و نشستم رو تخت.خواب کاملا از سرم پریده بود.به دیشب فک کردم که خوش خوش داشتم شیمی اسید و باز میخوندم و میخواستم صبح تست بزنم.یه دور کلِ زندگیم از جلویِ چشمام گذاشت.همه ی اشتاباهایی که کرده بودم...خاطراتی که داشتم...همه ی زندگیم رو دیدم :)

به کتابِ دینیم که بسته رو میزم بود نگاه انداختم.صفحه ی گوشیمو روشن کردم...ساعت 6:40 بود!10 تا درس!امتحان نهایی!دینی!سالِ چهارم!کنکور!

یهو خندم گرفت :) بلند شدم و رفتم سمتِ میزمو کتابمو برداشتم.بارم بندی رو نگاه کردم و دیدم درسِ 10 و 7 رو بخونم 9 نمره تامین میشه!درسِ 10 رو تو 7-8 دیقه خوندم.رفتم درسِ 7 و اونم تو 10 دیقه خوندم :)

بلند شدم و لبخندزنان آماده شدم و رفتم از اتاق بیرون.مامانم متعجب گفت"مگه نگفتی امتحان نداری؟"

با همون لبخند گفتم"خواب آلود بودم حواسم نبود!اشتباه گفتم"اصن به روی خودم نیاوردم که چی شده!! (هنوز جرئت نداشتم بگم.پیش خودم گفتم برم ببینم چه میکنم و برگشتم توضیح میدم :)) )

و مامانم متعجب منو راهی مدرسه کرد.رفتم تو حیاطِ مدرسه و دوستام اومدن"ف جان من نخوندم.تو چه کردی؟"(همچنان عمیقا لبخند میزدم)

ف"منم خوب نخوندم بابا"

من"نه متوجه نشدی چی گفتم!میگم من نخوندم...کلا نخوندم"

ف"ینی چی؟"

من"فک میکردم امتحان شنبه س :))" (بلند بلند خندیدیم :)) )

کلا به هرکی میگفتم باورش نمیشد!آخه من جزو بچه درسخونا به حساب میام :))

یه چنتا صفحه ی مهم کتاب رو یه نگاهی انداختم و رفتم سرِ جلسه ی امتحان و جواب دادم.بعدش شروع کردم به شمردن نمره که چقدر نوشتم.18/5 نمره نوشته بودم :))))خودم باورم نمیشد!!!!خنده کنان با خیالی آسوده که قبول میشم برگمو تحویل دادمو اومدم بیرون.!واسه خودم تا 8/5 نمره جا واسه غلط نوشتن داشتم :))


هیچوقت فک نمیکردم تو همچین وضعیتی قرار بگیرم.جالب اینجاست که هیچ استرسی نداشتم و از ته دل عمیق میخندیدم و همه متعجب منو نگاه میکردن :)) خلاصه اینکه خیلی خوب بود.دوس داشتم این اتفاقو :)))


کلا این سال آخر چیزایِ جالبی و تجربه کردم که تا حالا تجربه نکرده بودم :)) شیطنتایی کردم و.... :)) معدلم معلوم نیس چند بشه :)))


+ببخشید انقد طولانی شد!بهتون حق میدم اگه نخونید...خیلی طولانیه :)

  • حوا بانو

نظرات  (۸)

  • دوشیزه نیکلی
  • من خوندم فقط نمیدونم چی بنویسم!
    پاسخ:
    منم نمیدونم چه جوابی بدم :))...بیخیال اصن :))

     ممنونم که وقت گذاشتی و خوندی دوشیزه نیکلی. :*

    حرف هایی که ازته دلند خوندن دارندمثل پست شمادخترگل ایرونی:)

    خخخخ من هم تجربه کرررددمممم ولی به خودم که اومدم دیدم امتحان ساعت2بعدازظهره ومن ساعت5صبح بیدارشدمم ونشستم خوندم وآخرش
    شدم16ولی فکرمیکردم10بشم راضیم مسئله خوندن،نخوندن بود

    وخوشحالم به امتحانت رسیده ای وخوب دادیش
    :)))
    پاسخ:
    ممنونم. :)

    خیلیم عااااالی :) من یه ساعت قبلِ امتحانم متوجه شدم :دی

    منم خوشحالم که بهش رسیدم!اگه کلا نمیرفتم شر میشد واسه شهریور :) خداروشکر قبول میشم :))
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • مدل پیش دانشگاهی همین جوره!! الان مهم برات کنکوره!!
    موفق باشی و هیچ وقت پشیمون نباشی.
    پاسخ:
    کنکور...هعی... :))

    ممنونم عزیزم.ان شاءالله .

    موفق تر باشی و همچنین هیچوقت پشیمون نباشی :*
  • شرمندهٔ یابن الحسن
  • سلام عزیز 

    چه اتفاق وحشتناکی وای خدای من ، قلب آدم ازجا کنده میشه 

    خداروشکر دین و زندگی بوده وگرنه به این ریلکسی نبودی خخخخ
    پاسخ:
    سلام عزیزم.

    وحشتناک!!!!واسه من که انگار نه انگار :دی

    آره واقعا.خدارو شکر که دین و زندگی بوده :)
    درود بر تو ای بانوی ریلکسس😆
    حالا من فک میکردم سه شنبه امتحان داریم:)))
    پاسخ:
    ممنونم محدثه جان. :)
    درود بر تو نیز هم :)))

    کلا با تاریخش کاری نداریم :))فقط همین بس که میدونیم تو دوران امتحاناتیم. :))
    Hamash bekhatere ine ke bde emtehan miri khone michasbi be ketabat 😊bahal bod.mofagh bashi khahari 😍
    پاسخ:
    من؟!میرم میچسبم به کتابم؟!من؟!مطمئنی؟! :))) فک کن یه درصد :)

    موفق تر باشی نسترنم :*
    Are motmaenam.😒😒
    پاسخ:
    :)
    من اگه همچین اتفاقى برام میوفتاد فکر کنم واقعا میمردم واقعا واقعاااا
    پاسخ:
    من که عین خیالمم نبود! :)
    منم قبلا فک میکردم اگه همچین اتفاقی برام بیفته... ولی تجربه ی جالبی بود. کلی خندیدم :)

    خوش اومدی ؛)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">