...مــن خـــــــــــــــدا را دارم...

من هنوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم:«بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهربانم.»

...مــن خـــــــــــــــدا را دارم...

من هنوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم:«بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهربانم.»

...مــن خـــــــــــــــدا را دارم...

دلم یک دوراهی میخواهد؛
یک دوراهی از جنس زیارت.

حوا بانو


آخرین نظرات
  • ۲۶ مهر ۹۶، ۱۶:۴۴ - میم عین
    :(

تو به من خندیدی...

۲۵ فروردين ۱۳۹۶

این شعر رو حمید مصدق سرود:


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت



بعد تَرها فروغ فرخزاد جوابِ حمید مصدق رو اینجوری دادن :

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت



بعد تَر تَرها جواد نوروزی جوابِ دو شاعر رو اینجوری دادن :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت


+من که خودم خیلی با این 3تا شعر حال کردم...امیدوارم شما هم دوسشون داشته باشد... :)

++و مثل همیشه "باشد که رستگار شویم"  :))

  • حوا بانو

نظرات  (۸)

واقعا عااالی بود.
تشکر تشکر
پاسخ:
خداروشکر که عالی بود.البته عاااالی خوندید :)
خواهش می کنم :)
  • علیـ ــر ضــا
  • عالی بانوک
    پاسخ:
    عالی خوندید...
  • خانومِ حدیث :)
  • عالییییی بود مرسی  :*

    پاسخ:
    عالییییی خوندی حدیث جان.خواهش میکنم عزیز :*
    من خیلی قبل تر ها این سه تا شعر رو در قالبِ سه پستِ جدا منتشر کردم :)
    واقعاً عالین ^_^
    پاسخ:
    پستامونم شبیه هم شده :)))))
    پستایِ حواگونه :)

    بله واقعا عالین ^_^
  • ما جــــــــღــــــدہツ
  • عالی ببود^^
    پاسخ:
    عالی خوندی :)
    چقدر جالبه! 
    ماجرا از دید پیرمرد هم جالب باید باشه :)
    پاسخ:
    آره خیلی :)
    باید جالب باشه :)
    ازدید پیرمردشو من خوندم..اونم جالبه
    پاسخ:
    من نخوندم....باید بگردم دنبالش :)
    باید جالب باشه...صد در صد جالبه اصن :)
    قربونِ خانوم دکتر :)
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • آخری که خیلی خیلی چسبید:)

    پاسخ:
    خدا رو شکر که چسبید :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">