دلم از خودم گرفته....دلم گرفته بابات موهای سفیدی که مابین موهایت جا خوش کرده اند و خیال رفتن که ندارند هیچ....بلکه دارند زاد و ولد می کنند و روز به روز بیشتر و بیشتر می شوند...

دلم گرفته بابت چروک هایی که شفافیت صورتت را کمرنگ کرده اند....دلم گرفته بابت چروک های دستت...

دلم گرفته به خاطر آخ گفتن های زیر لبت هنگام بلند شدن و نشستنت از شدت درد زانوانت...

دلم گرفته به خاطر بیدار ماندنت از درد کمر...

دلم گرفته به خاطر نرسیدنت به آرزوهایت...

دلم گرفته به خاطر تمام شب زنده داری هایت و مراقب من بودن هایتو اشکهایت....

دلم گرفته به خاطر فداکاری ها و از خود گذشتگی هایت....

دلم می گیرد وقتی به یاد می آورم که چه روزهایی این همه زحمت را فراموش میکنم و چشم میبندم بر خوبی هایت و با تو تندی می کنم و تو با آرامش سعی در آرام کردن من داری....

دلم می گیرد وقتی به یاد می آورم که چه روزهایی به خاطر من از حقت گذشتی...از تفریحت گذشتی...از لذتت گذشتی...

امروز عجیب دلم از خودم گرفته...هیچ وقت نمیتونم این همه خوبیت رو جبران کنم نازنینم...منو ببخش مامان مهربونم...شرمندتم عزیز دلم!!!



+میدونم خیلی متن توپی نیست و نسبت به متنای شما عزیزان شدید ضعیفه...ولی خب این حرفا الآن تو دلم بود و دلم خواست بنویسمشون...همینجوری دلم خودش نوشت ...